کليه. يک و نيم ملیون پول و CANON 40 D

۳شنبه ظهر : 

-  از روی بی حوصلگی. شایدم  به خاطر این  فکرم مشغول باشه و  یاد قدیم ۴۰چراغ خریدم  و وارد اولین رستوران سر راهم شدم ....

۴شنبه ۱۱صبح : 

- مجله را ورق می زنم  آدرس رو دوباره نگاه می کنم  خیابان گیلان ..... باید همین اطراف باشه   نگاهم روی دیوار دنبال شماره تلفن می گرده دیوار پر از کاغذ های تبلیغاتی که واسه فروش کلیه  یا خریدش  اونجا چسبونده شده . نمی دونم کدومشو انتخاب کنم ؟این یکی کد کرج رو داره ... وارد  درمانگاه  میشم

۴شنبه شب  :  

-  یک بار دیگه کاتالوگ CANON رو باز می کنم  عکس  40D  داره وسوسه می کنه . چه شبهائی با فکر داشتن این دوربین خوابیدم . صدای لرزون زنی که پشت تلفن بامن  حرف زد میاد تو گوشم .از خودم خجالت می کشم . کاتالوگ رو می بندم .

آدم بدون دوربین عکاسی  که نمی میره  .....

۵شنبه عصر :

 داریم  بر می گردیم تهران  نمی دونم به این فکر کنم که امسال محرم چطوری و از کی دوربین عکاسی  قرض بگیرم  یا  به صورت  بهت زده زن وقتی در پاکت رو باز کرد ...   داشتم می رفتم از خونشون بیرون یک لحظه صورت دخترش رو دیدم. دخترش  ام اس داشت.   

۵شنبه شب

هر چی بگم کلیشه می شه . اما من کاری رو که فکر کردم درسته انجام دادم . 

/ 0 نظر / 13 بازدید