دنیا عوض شده

نشسته ام روی تختم . نمی شناسمش ولی انگار غریبه هم نیست ،کنارم نشسته و دستش را دور شانه ام حلقه کرده .فشار دستش ، هوای خنک و اتاق نیمه تاریک حال خوبی دارد . می خواهم خودم را نزدیکتر کنم ، صورتم را به سمت صورتش می گردانم . چشمهایش نمی بیند . کور است .

************

می خوام از این بازی بیام بیرون . حوصله ندارم .شاید اکسیژن خونم کم شده  .ولی  نفس نمی کشم ،به جاش می تونم حال خودم را به خوبی بگیرم . هیچ کس نمی تونه به این ظرافت این کار را انجام بده !  همین طوره ! وقتی کم می یارم ، زورم به هیچ کس و هیچ چیز نمی رسه به جز خودم . من فقط زورم به خودم می رسه .نه.دلخور نیستم .

/ 0 نظر / 38 بازدید