آن قدر مینویسم که خواب يادش بره من بیدارم

ميدونی وقتی اين طرفها پيدام ميشه بايد منتظر ناله ها و شکايتام باشی...شايد اينجا بتونم بالا بيارم....بايد منتظر يک مشت حرف گنديده و پوسيده باشی...ميدونی واقعآ پوسيده چون يه عمره که توی اين دل لعنتيم تلنباره...دلم يه جيغ بلند ميخاد بعدش يک سکوت، از اون سکوتها...يه خلاء قبل از خفگی، يه آرامش ساختگی...من که گفتم بايد منتظر ناله باشی...اين روزها دورو برم پر از خالیه ...پر از آدمهای متعفن که يکيشم خودمم...
تا حالا شده توی بيداری باشی و آرزو کنی همه چيز خواب باشه...ديشب توی رختخواب دستمو فشار ميدادم مگه از اين خواب نکبتی بيدار بشم هر کاری کردم بيدار نشدم...
تا حالا شده نفس کشيدن برات سخت باشه نه به خاطر مرگ بلکه از ترسش...تا حالا شده واسه این که نخوابی بنویسی...... دیدی وقتی صبح بیدار می شی چه حس گندی داری ؟ یه چیزی تو دلت سنگینی میکنه .می خوای بالا بیاری . بیشتر از یک سال که این حس رو نداشتم.. امشب من مینویسم که نخوابم .........................................

ساعت ۳.۴۰

**********

دوست بودن یه مرحله‌ست
دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
خیلی دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن و دوست داشتن یه مرحله دیگه‌ست
عاشق بودن و دوست داشتن و دوست بودنم همین‌طور٬ یه مرحله دیگه‌ست.
ولی پرستیدن٬ یه مرحله‌ی خیلی دیگه‌ایه
از اون مرحله‌ها که رسیدن بهش خیلی سخته. خیلی باید امتیاز جمع کنی٬ خیلی بازی کنی٬ خیلی ببازی٬ خیلی زخمی بشی٬ خیلی زخمی کنی.
دیدن یه نفر برای دوست داشتنش٬ با دیدنش برای عاشق شدن فرق داره٬ همون‌طوری که دیدنی که لازمه برای پرستیدنش خیلی با دیدنی که برای عاشق شدنه فرق داده.
دیدن سختیه.
بازیه سختیه٬
خیلیا دووم نمیارن. یه جایی اون وسطا، بازی رو ول میکنن.
درکت نمیکنن.
بازی واسه آدمایی که با هیچی غیر از مرحله‌ی آخر ارضا نمیشن خیلی سخته.
اون لحظه‌ای که مطمئن میشی٬ به اطمینان میرسی که میتونی بپرستی٬ به دیدن لازم واسه پرستیدن یه نفر رسیدی٬ خیلی لحظه‌ی ترسناکیه. لحظه‌ی پر رنگیه.
و اگه طرفت بازی رو ترک کرده باشه٬ لحظه‌ی خیلی تلخیه.
خیلی

***********

ساعت ۴.۲۳

بهت دروغ گفتم دارم اینجا می نویسم کاغذی در کار نیست 

***********

۴.۳۶

  متاسفم شبتو خراب کردم 

- من چند وقته که شبها نمی خوابم .... ( نمی فرستمش برات نمی دونم چرا )

*******

عجیبه!
فکر می کردم تعریف دوست داشته شدن فرق می کنه
با اینی که من تو زندگیم دارم به هر نحوی لمس می کنم....
عجیب نیست؟
حس لزج و کثیفی به خودم دارم...

با یه ذهن خسته ی کبره بسته چیکار باید کرد؟ 

 

*********

 

تو نبودی
دو زانو در برابرت نشستم
چهره ات را نگاه کردم
با چشمان بسته
تو نبودی،
حرف زدم، حرف زدم، حرف زدم
اما نتوانستم دهن باز کنم
تو نبودی،
با دستهايم تو را لمس کردم
دستهايم به روی صورتم بود.

 

********

۴.۴۷

میدونم نباید باشم اما منتظرم چیزی بگی 

 

************

۵.۰۵ 

چراغ راه پله روشن شد صدای پا میاد و بعدش صدای استارت ماشین 

رضا تو خواب بیداری میگه* تو نمیخوای بخوابی ؟

ـ نه 

*چی می خوای از جون این نت ؟ 

تو هم که هیچی نمیگی . خوابیدی حتما.....

  میرم نماز بخونم     

********* 

لرزش شاخه های خشک

کنار پنجره ای که باد خاطراتش را به یک باره از اين جا برده است

تو در ارتفاعی از عشق و

من در برهوت احساسات غوطه ورم

 تو در اوج  می ميری و من از بی کسی

فرياد بی صدای تو را من با گنگ ترين زمزمه در قلبم فرو می نشانم

به چیزی شبیه شک مبتلا می شوم

آی همسايه...! من به همين نگاه های سرد قناعت می کنم!

********

۵.۴۵

 آخرش   که چی ؟.....

مثل همه روزهای دیگه صبح شد

 

**********

/ 0 نظر / 24 بازدید