آغاز اغما

اینجا نه کسی از کابوسهای شبانه ام خبر دارد نه از خیابان گردی های دم صبحم . عجین شدم با جاده دیزین از بس رفتم و امدم تو این جاده  .

این سنگها خیلی وقت است که میشنوند ناگفته های من را....

  پرت شدم .

نه.  پرت بودم...

 چند وقتیست  که  خواب ندارم .... خواب یعنی کابوس ... .شب یعنی بیدار ماندن.... و هی فکر کردن... .هی فکر کردن .... هی فکر کردن ....

.فاصله بین سر دردها کمتر و کمتر میشود .مسابقه گذاشتند برای رسیدن به هم .

تو هم دیگر حوصله دردهای من را نداری گاهی از روی عادت میگی : پس کی میری دکتر؟ و من نگاهت میکنم و میگم : هفته دیگه. پوز خندی بر گوشه لبانت می نشیند  و بغضی  بر گلوی من...

من که عوض نشدم . حتما دنیا یه جور دیگه شده.

۶.۳۰ صبح .دیزین

/ 0 نظر / 39 بازدید