شب آخر

وقتی ادم  یه احساس عجیب داشته باشه و کتاب مهمان خانه دو دونیای اریک امانوئل اشمیت رو بخونه و  راجب بوبوک داسایوسکی حرف بزنند بهتر از من نمیشه.
صبح که پاشدم انگار امروز یه جور دیگه بود بد نبود ها احساسم خیلی غریب بود انگار می دونم می خواد یه اتفاقی بیوفته .
8.30  بازار بودم. همه چیز امروزتازگی داشت دیدی وقتی بعد از مدتها می خوای  کوچ کنی یا یکی رو از دست میدی تازه میفهمی چقدر دلتنگ میشی ؟ حتی سطل زباله مکانیزه سر کوچتون هم خاطره انگیز میشه
صبح کشومو میگردم امانتی از کسی پیشم نمونده باشه یه مدال خواهرم و با 2تا انگشتر عممو پیدا میکنم خیلی وقته بهشون قول دادم درستشون کنم میذارم تو کیفم .. زنجیر حمید رضا هم هست اونم میذارم کنار و با کاغذ اسمشو مینویسم روش . انگشتر تو رو یادم نرفته ها  اونم میذارم تو جعبه و اسمتو مینویسم
 ظهری واسه کاری میام 4  راه ولی عصر میرم محل کار حمید. ماشینش هست. 2 تا لقد که بزنی به لاستیکش و صدای دزد گیرش در بیاد هر جا باشه باکله میاد ببینه چه خبره . منو که میبینه تعجب میکنه. میگه بیا بالا ... سر کلاس بود.میاد میگه اینجا چی کار میکنی ؟ میام بگم اومدم ... که حرفمو می خورم میگم همین دورو برا بودم گفتم یه سری بهت بزنم . روبوسی میکنم باهاش میره سر کلاس و منم میرم پی کارم
 رضا هم طبق معمول سر کاره . بهش میگم میبینمت؟ . میگه فرهنگ جون ( این جون تکیه کلامشه ) خیلی دلم میخواد اما عمم بیمارستانه باید برم ملاقتش میگم اخر سر که خواستی بری بیا حداقل بلیط های تاتر رو از من بگیر .
دلم میخواد صداتو بشنوم. اس ام اس میدم جواب نمیدی . زنگ میزنم  وقتی میگه بله میفهمم اوه اوه هنوز هوا ابریه  یه چرتی میگم و قطع میکنیم
عصری نشستم تو جلسه تو هی داری زنگ می زنی و من همش حرص میخورم .... میخوام بیام بیرون جواب بدم با خودم میگم تا گوشیر ور داری رگبار حرفات میریزه رو سرم دلم پیشته. دارم تجسمت میکنم که میگی × پدر سوخته ها همشون لنگه همند معلوم نیست کدوم گوریه  ؟ جواب بده حالشو میگیرم ....
دلم نمیاد . میام بیرون بهت زنگ میزنم همونطوری که فکر میکردم بوود ...
تو جلسه چشمام سیاهی میره نمیتونم بشینم . دائی میگه برو خونه . نمیفهمم چطوری رسیدم میدون ولیعصر . تو زنگ میزنی  نمیتونم راه برم میام  رو جدول کنار خیابون میشینم  یه گشت ارشاد از  جلوم رد میشه  و مشکوک نگام میکنه محلش نمیذارم  اونم محل من نمیذاره   ...
رضا میاد با خواهرش بلیطا رو میگیره و میگه : مطمئنی نمیائی ؟ میگم اره حالم خوش نیست میرم خونه 

حالا اومدم خونه  تب دارم سر پا نمیتونم وایسم مامانم میگه هی بهت بگیم برو دکتر تو هم نرو ... یاد تو میوفتم . میام مدارک ماشینو میذارم روی تلوزیون میگم بابا شنبه پیگیرش شو شاید به تو  جواب دادن

  مامانمو مرتب میبوسم اونم میگه اه برو اونور .. خودتو لوس نکن .  امانتی خواهرمو میدم طبق معمول میگه بود حالا میذاشتی سال دیگه میدادی 
 حالت تهوع دارم  می خوام بهت زنگ بزنم اما  بازم نمی زنم
 سرم گیج میره برات اس ام اس میزنم و خوابم میبره
 نصف شب از صدای ناله بیدار شدم ... به خودم که میام میبینم خودمم که دارم ناله میکنم  انگاری شدم 2 تا. یکیم داره ناله میکنه .اون یکیم داره نگاش میکنه . درد  دارم زیاد
 بازم تهوع. پا میشم میرم دشتشوئی ..... الان نشستم رو کاشی های دستشوئی و زل زدم به شکوفه خودم      
کاشی های دیوار خنکند سرمو میچسبونم بهشون  انگار تو سرم مکعب های درد داره میخوره به اینور اونور دلم میخواد باهات حرف بزنم

دلم میخواد بگم چقدر برای من عزیزی و دوست دارم . میخوام صداتو بشنوم بگم امشب  میخوام پیشم باشی و میام زنگ بزنم یاد حرفات میوفتم که میگی من از این لوس بازی ها اه و ناله ها خوشم نمیاد  گوشی رو میذارم.

داداشم خوابه میرم نگاش میکنم هنوز باهاش قهرم
2 تا کار نکردم یکی این که صداتو نشنیدم و دومیشم اشتی با داداشم  
 سرم گیج میره و حالم خوش نیست اما میخوام حرفمو هر جور شده بزنم دلم نمیخواد فردا روزی حرف نگفته ای تو دلم مونده باشه و دستم کوتاه. اومدم   بگم من دوست دارم نسیم.

 همیشه اینجا شکوه و شکایت  کردم. اما مطمئن باشید تمام اون روز هائی که اینجا چیزی نوشته نشده من خوشحال و شاد در کنار عزیز ترینهام بودم 
اگه فردا مردم که مردم ..... اگه نه که .....

 

/ 0 نظر / 42 بازدید