فرزندت را به قصاب تقدیم کن

 
نویسنده : فرهنگ - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۳۱
 

عشق چون فانوسی است که بود و نبودش به هزاران چیز مثل نفت ، باد و ... پیوند خورده ، روشنائی راه درون توست ، فانوست را جز برای دیدن روی خودت بالا نگیر


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : فرهنگ - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۳۱
 

نکته: نوشته قبلی تنها یه داستان کوتاه بود ( خیلی دوست داشتی واقعیت داشت. نه؟ )
من دیگه هیچ وقت از این حماقت ها نمیکنم .


اگه فحش رکیک هم بنویسی من باز ادامه میدم . دوست نداری این بلاگ رو نخون


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : فرهنگ - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٩
 

روی تخت دراز کشید .لیوانی را که یک بسته والیوم در آن حل کرده بود . برداشت و در حالی که به دهانش نزدیک می کرد، تمام خا طراتش را از ذهن گذراند .صدای زن تو ذهنش پیچید که روز پیش در جواب تهدید او به خود کشی گفته بود :
- به درک ! عوضش زود تر از دستت خلاص میشم !
چشمانش را بست و بغضش را که مثل یک گلوله سرب ، سنگین و گس بود فرو خورد .
دو قطره اشک از بین ریش چند روزه اش به سمت پائین راه باز کرد .
آخرین تصویر چهره زن بود با موهای مشکی بلند و موج دار ریخته بر شانه ها ، که سر کج کرده بود و با لبخندی نمکین به او می نگریست . چند ثانیه ای خیره ماند . بعد با عجله بر خاست و کنار یادداشت زن نوشت :
- کور خوندی ! هنوز دوستت دارم .

و محلول را آرام در دستشوئی خالی کرد....


 
comment نظرات ()
 
نکته
نویسنده : فرهنگ - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٩
 

سلام
زياد وقت ندارم ، امدم يه چيزی رو روشن کنم برم . من هنوز بابای سپهر هستم و تا ابد خواهم ماند . من به هیچ وجه تصمیم ندارم سپهر و مادرش رو از زندگیم بذارم کنار . من هنوز همون عاشق همیشگی هستم . میفهمی؟!!!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : فرهنگ - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٥
 

سخترين کار عالم ((زندگی کردن )) است، کاری بس دشوار تر از نوشتن


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : فرهنگ - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٤
 

يک روز صبح چشم از خواب باز میکنی و برای اولین بار احساس می کنی میتوانی بدون دیدن ((او)) به زندگیت ادامه بدی. می توانی دیدن اخبار صبح از تلویزیون را به سراسیمه شتافتن برای دیدن ((او)) ترجیح بدی . میتوانی فکرت را از صدای خنده هایش آزاد کنی وبه شیر دستشوئی که چکه میکند فکر کنی. دیگر زنگ تلفن برایت زلزله چند ریشتری نیست به این امید که شاید صدای او را بشنوی . می توانی فکر کنی که از آن چشمها ، همان چشمهائی فکر میکردی یکی از دلایل فرو نپاشیدن دنیاست، به وفور در دنیا وجود دارد . دیگر جادوئی نیست. مثل رویای شیرین دم صبح که با صدای زنگ ساعت بر آشفته شده و به پایان رسیده ، تعادل بازگشت، چشم میدوانی ، قبض موعد گذشته تلفن را که ده روز است جلوی چشمت بوده دوباره میبینی ، صدای بچه کوچک همسایه را می شنوی و ناگهان به خودت میگوئی :(( اه ، این کی به دنیا آمد؟ )) . میتوانی سپیدار های بلند کوچه ات را با همان نگاه تحسین آمیز پیشین نگاه کنی و میتوانی دوباره به یاد تمام آن کار های فلاکت بار نکرده بیفتی . زندگی ، موذیانه تو را فرا می گید و تو خسته از آن رویای غریب ، کاهلانه تن را به ضرباهنگ کند و رخوتناکش میدهی.
شاید باور نکنی ، اما این از خوشبختی ماست که آنچه را دوست داریم به دست نمی آوریم یا از دست ما میگریزد ............


 
comment نظرات ()
 
شازده کوچولو
نویسنده : فرهنگ - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢۳
 

اگر تو یک دانه الماس پیدا کنی که ماله کسی نباشد مال تو می شود ، اگر یک جزیره پیدا کنی که مال کسی نباشد مال تو می شود ، اگر یک فکر تازه ای به نظرت برسد ، امتیازش را میگیری و مال تو میشود . ستاره ها هم مال من است ، چون پیش از من به فکر کسی نرسیده که آنها را مال خودش بکند....


¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤



تو شبها به ستاره ها نگاه خواهی کرد . ستاره من آنقدر کوچک است که نمیتوانم جایش را در آسمان به تو نشان بدهم ، چه بهتر که این طور است ، چون ستاره من برای تو یکی از ستاره ها خواهد بود ، آن وقت تو دوست خواهی داشت به همه ستاره ها نگاه کنی .... ودوستانت از این که می بینند تو به آسمان نگاه میکنی و میخندی تعجب خواهند کرد!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : فرهنگ - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢۳
 

چشمهایم را ببخش
که نگاهت کردند
ومرا ببخش
که بی اجازه تو
دلم لرزید


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : فرهنگ - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٠
 

آسمان ابری است
خیس
انگشت باریکی
اسم تو را
روی پنجره مینویسد

******
زمین های خاکی
باران دیروز
انگار
در دلتان جا مانده
قدم که می گذارم پاهایم سنگین میشود
می چسبند
عشق زوری هم عالمی دارد

********


 
comment نظرات ()
 
مشیانه
نویسنده : فرهنگ - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۸
 

سلام
نمیدونم مشیانه هنوز میاد این بلاگ رو بخونه یا نه؟ اما اگه هنوز میائی و میخونی حداقل برام یه افلاین بذار من خیلی دوست دارم بدونم که کی هستی و چرا دیگه نمی نویسی .واقعا قلم قشنگی داشتی و حیف شد که اینقدر زود رفتی .....


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : فرهنگ - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱
 

سلام
سپهر امشب دلم خيلی هواتو کرده .دلم خيلی پره، ميخوام امشب بیام پیشت یه دل سیر گریه کنم . تا حالا فکرش رو هم نمیکردم که بعد از این همه مدت که میام اینجا برات مینویسم بازم هستند آدمهائی که منو مقصر همه چیز بدونند و بگند اگه منو میشناختند منو میکشتند .
آره سپهر من خودم تو رو به وجود اوردم .خودم هم با دستای خودم از بین بردمت اما سپهر هیچ راهی نداشتم ،میفهمی ؟ میدونم که تو میفهمی اما کاش همه میدونستند ، کاش می دونستند که من تا ابد عاشق تو و مادرت خواهم ماند . کاش میفهمیدند که من هیچگاه مادرت رو ترک نکردم کاش میفهمیدند که تو هر شب با من هستی و هر شب با صدای گریه تو بیدار میشم .....
سپهر هیچکس حتی تو این دنیای مجازی هم حاضر نیست حرف منو قبول کنه ، فکر میکردم هر کس بیاد این نوشته ها رو بخونه از احساسم خبر دار میشه و میتونه درکم کنه اما....من از همه کس و همه جا رونده شدم .کاش حداقل مامانت امشب با من حرف میزد
شب به خیر کوچولوی من

یا حق


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : فرهنگ - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱
 

سلام این site را حتما ببینید به نظر من که خیلی قشنگ ساختنش .مخصوصا موزیکی که پخش میشه سهراب سپهری


 
comment نظرات ()