مانند خواب در بیداری است. به عبارت بهتر نوعی خواب در ییداری است. همین حالا همه اش را فراموش کردم، همه چیز عادی است تا اینکه متوجه می شوی چیزی کم است. چیزی را فراموش کرده ای و در کسری از ثانیه همه چیز غیر عادی و جادویی می شود. توان بلند شدن یا چشم باز کردن نداری و دوباره همه چیز از ابتدا شروع می شود. تکرار است اما نه تکرار کسل کننده. یک تکرار دوست داشتنی، مانند یک بازی است. هر بازی ای. ساعتها ادامه می دهی. ساعت ها تکرار و خسته نمی شوی. بازی ای که game over ندارد. بازی ای که پایانش توی ذوقت نمی زند. مأیوست نمی کند. همه چیز و همه کس در حرکت است و تو ثابتی و جم نمی خوری با این حال در حرکتی. شاید خدا هم همچین حسی داشته باشد. با وجود آن همه تکرار همه اش را فراموش کردم. مانند تأثیر رویایی فراموش شده در یک صبح پاییزی که هر چه تلاش می کنی چیزی از آن به خاطر نمی آوری. خوشبختی و رضایت تمام وجودت را در بر می گیرد و در آن غرق می شوی. یکی از بهترین لذت ها، لذت غرق شدن است.

نظرات ()وقتی ادم یه احساس عجیب داشته باشه و کتاب مهمان خانه دو دونیای اریک امانوئل اشمیت رو بخونه و راجب بوبوک داسایوسکی حرف بزنند بهتر از من نمیشه.
صبح که پاشدم انگار امروز یه جور دیگه بود بد نبود ها احساسم خیلی غریب بود انگار می دونم می خواد یه اتفاقی بیوفته .
8.30 بازار بودم. همه چیز امروزتازگی داشت دیدی وقتی بعد از مدتها می خوای کوچ کنی یا یکی رو از دست میدی تازه میفهمی چقدر دلتنگ میشی ؟ حتی سطل زباله مکانیزه سر کوچتون هم خاطره انگیز میشه
صبح کشومو میگردم امانتی از کسی پیشم نمونده باشه یه مدال خواهرم و با 2تا انگشتر عممو پیدا میکنم خیلی وقته بهشون قول دادم درستشون کنم میذارم تو کیفم .. زنجیر حمید رضا هم هست اونم میذارم کنار و با کاغذ اسمشو مینویسم روش . انگشتر تو رو یادم نرفته ها اونم میذارم تو جعبه و اسمتو مینویسم
ظهری واسه کاری میام 4 راه ولی عصر میرم محل کار حمید. ماشینش هست. 2 تا لقد که بزنی به لاستیکش و صدای دزد گیرش در بیاد هر جا باشه باکله میاد ببینه چه خبره . منو که میبینه تعجب میکنه. میگه بیا بالا ... سر کلاس بود.میاد میگه اینجا چی کار میکنی ؟ میام بگم اومدم ... که حرفمو می خورم میگم همین دورو برا بودم گفتم یه سری بهت بزنم . روبوسی میکنم باهاش میره سر کلاس و منم میرم پی کارم
رضا هم طبق معمول سر کاره . بهش میگم میبینمت؟ . میگه فرهنگ جون ( این جون تکیه کلامشه ) خیلی دلم میخواد اما عمم بیمارستانه باید برم ملاقتش میگم اخر سر که خواستی بری بیا حداقل بلیط های تاتر رو از من بگیر .
دلم میخواد صداتو بشنوم. اس ام اس میدم جواب نمیدی . زنگ میزنم وقتی میگه بله میفهمم اوه اوه هنوز هوا ابریه یه چرتی میگم و قطع میکنیم
عصری نشستم تو جلسه تو هی داری زنگ می زنی و من همش حرص میخورم .... میخوام بیام بیرون جواب بدم با خودم میگم تا گوشیر ور داری رگبار حرفات میریزه رو سرم دلم پیشته. دارم تجسمت میکنم که میگی × پدر سوخته ها همشون لنگه همند معلوم نیست کدوم گوریه ؟ جواب بده حالشو میگیرم ....
دلم نمیاد . میام بیرون بهت زنگ میزنم همونطوری که فکر میکردم بوود ...
تو جلسه چشمام سیاهی میره نمیتونم بشینم . دائی میگه برو خونه . نمیفهمم چطوری رسیدم میدون ولیعصر . تو زنگ میزنی نمیتونم راه برم میام رو جدول کنار خیابون میشینم یه گشت ارشاد از جلوم رد میشه و مشکوک نگام میکنه محلش نمیذارم اونم محل من نمیذاره ...
رضا میاد با خواهرش بلیطا رو میگیره و میگه : مطمئنی نمیائی ؟ میگم اره حالم خوش نیست میرم خونه
حالا اومدم خونه تب دارم سر پا نمیتونم وایسم مامانم میگه هی بهت بگیم برو دکتر تو هم نرو ... یاد تو میوفتم . میام مدارک ماشینو میذارم روی تلوزیون میگم بابا شنبه پیگیرش شو شاید به تو جواب دادن
مامانمو مرتب میبوسم اونم میگه اه برو اونور .. خودتو لوس نکن . امانتی خواهرمو میدم طبق معمول میگه بود حالا میذاشتی سال دیگه میدادی
حالت تهوع دارم می خوام بهت زنگ بزنم اما بازم نمی زنم
سرم گیج میره برات اس ام اس میزنم و خوابم میبره
نصف شب از صدای ناله بیدار شدم ... به خودم که میام میبینم خودمم که دارم ناله میکنم انگاری شدم 2 تا. یکیم داره ناله میکنه .اون یکیم داره نگاش میکنه . درد دارم زیاد
بازم تهوع. پا میشم میرم دشتشوئی ..... الان نشستم رو کاشی های دستشوئی و زل زدم به شکوفه خودم
کاشی های دیوار خنکند سرمو میچسبونم بهشون انگار تو سرم مکعب های درد داره میخوره به اینور اونور دلم میخواد باهات حرف بزنم
دلم میخواد بگم چقدر برای من عزیزی و دوست دارم . میخوام صداتو بشنوم بگم امشب میخوام پیشم باشی و میام زنگ بزنم یاد حرفات میوفتم که میگی من از این لوس بازی ها اه و ناله ها خوشم نمیاد گوشی رو میذارم.
داداشم خوابه میرم نگاش میکنم هنوز باهاش قهرم
2 تا کار نکردم یکی این که صداتو نشنیدم و دومیشم اشتی با داداشم
سرم گیج میره و حالم خوش نیست اما میخوام حرفمو هر جور شده بزنم دلم نمیخواد فردا روزی حرف نگفته ای تو دلم مونده باشه و دستم کوتاه. اومدم بگم من دوست دارم نسیم.
همیشه اینجا شکوه و شکایت کردم. اما مطمئن باشید تمام اون روز هائی که اینجا چیزی نوشته نشده من خوشحال و شاد در کنار عزیز ترینهام بودم
اگه فردا مردم که مردم ..... اگه نه که .....
نظرات ()اینجا نه کسی از کابوسهای شبانه ام خبر دارد نه از خیابان گردی های دم صبحم . عجین شدم با جاده دیزین از بس رفتم و امدم تو این جاده .
این سنگها خیلی وقت است که میشنوند ناگفته های من را....
پرت شدم .
نه. پرت بودم...
چند وقتیست که خواب ندارم .... خواب یعنی کابوس ... .شب یعنی بیدار ماندن.... و هی فکر کردن... .هی فکر کردن .... هی فکر کردن ....
.فاصله بین سر دردها کمتر و کمتر میشود .مسابقه گذاشتند برای رسیدن به هم .
تو هم دیگر حوصله دردهای من را نداری گاهی از روی عادت میگی : پس کی میری دکتر؟ و من نگاهت میکنم و میگم : هفته دیگه. پوز خندی بر گوشه لبانت می نشیند و بغضی بر گلوی من...
من که عوض نشدم . حتما دنیا یه جور دیگه شده.
۶.۳۰ صبح .دیزین
نظرات ()نشسته ام روی تختم . نمی شناسمش ولی انگار غریبه هم نیست ،کنارم نشسته و دستش را دور شانه ام حلقه کرده .فشار دستش ، هوای خنک و اتاق نیمه تاریک حال خوبی دارد . می خواهم خودم را نزدیکتر کنم ، صورتم را به سمت صورتش می گردانم . چشمهایش نمی بیند . کور است .
************
می خوام از این بازی بیام بیرون . حوصله ندارم .شاید اکسیژن خونم کم شده .ولی نفس نمی کشم ،به جاش می تونم حال خودم را به خوبی بگیرم . هیچ کس نمی تونه به این ظرافت این کار را انجام بده ! همین طوره ! وقتی کم می یارم ، زورم به هیچ کس و هیچ چیز نمی رسه به جز خودم . من فقط زورم به خودم می رسه .نه.دلخور نیستم .
نظرات ()بازم نشستم و دارم روی این صفحه مینویسم
اما نه مثل همیشه
اینبار احساس دیگه ای دارم
آخه فهمیدم سایه ای ندارم
سایه من گم شده
شاید هم تحریف شده
اما نه
روی دیوار هیچی نیست
هیچ وقت هم نبوده
نظرات ()۳شنبه ظهر :
- از روی بی حوصلگی. شایدم به خاطر این فکرم مشغول باشه و یاد قدیم ۴۰چراغ خریدم و وارد اولین رستوران سر راهم شدم ....
۴شنبه ۱۱صبح :
- مجله را ورق می زنم آدرس رو دوباره نگاه می کنم خیابان گیلان ..... باید همین اطراف باشه نگاهم روی دیوار دنبال شماره تلفن می گرده دیوار پر از کاغذ های تبلیغاتی که واسه فروش کلیه یا خریدش اونجا چسبونده شده . نمی دونم کدومشو انتخاب کنم ؟این یکی کد کرج رو داره ... وارد درمانگاه میشم
۴شنبه شب :
- یک بار دیگه کاتالوگ CANON رو باز می کنم عکس 40D داره وسوسه می کنه . چه شبهائی با فکر داشتن این دوربین خوابیدم . صدای لرزون زنی که پشت تلفن بامن حرف زد میاد تو گوشم .از خودم خجالت می کشم . کاتالوگ رو می بندم .
آدم بدون دوربین عکاسی که نمی میره .....
۵شنبه عصر :
داریم بر می گردیم تهران نمی دونم به این فکر کنم که امسال محرم چطوری و از کی دوربین عکاسی قرض بگیرم یا به صورت بهت زده زن وقتی در پاکت رو باز کرد ... داشتم می رفتم از خونشون بیرون یک لحظه صورت دخترش رو دیدم. دخترش ام اس داشت.
۵شنبه شب
هر چی بگم کلیشه می شه . اما من کاری رو که فکر کردم درسته انجام دادم .
نظرات ()ميدونی وقتی اين طرفها پيدام ميشه بايد منتظر ناله ها و شکايتام باشی...شايد اينجا بتونم بالا بيارم....بايد منتظر يک مشت حرف گنديده و پوسيده باشی...ميدونی واقعآ پوسيده چون يه عمره که توی اين دل لعنتيم تلنباره...دلم يه جيغ بلند ميخاد بعدش يک سکوت، از اون سکوتها...يه خلاء قبل از خفگی، يه آرامش ساختگی...من که گفتم بايد منتظر ناله باشی...اين روزها دورو برم پر از خالیه ...پر از آدمهای متعفن که يکيشم خودمم...
تا حالا شده توی بيداری باشی و آرزو کنی همه چيز خواب باشه...ديشب توی رختخواب دستمو فشار ميدادم مگه از اين خواب نکبتی بيدار بشم هر کاری کردم بيدار نشدم...
تا حالا شده نفس کشيدن برات سخت باشه نه به خاطر مرگ بلکه از ترسش...تا حالا شده واسه این که نخوابی بنویسی...... دیدی وقتی صبح بیدار می شی چه حس گندی داری ؟ یه چیزی تو دلت سنگینی میکنه .می خوای بالا بیاری . بیشتر از یک سال که این حس رو نداشتم.. امشب من مینویسم که نخوابم .........................................
ساعت ۳.۴۰
**********
دوست بودن یه مرحلهست
دوست داشتن یه مرحله دیگهست
خیلی دوست داشتن یه مرحله دیگهست
عاشق بودن یه مرحله دیگهست
عاشق بودن و دوست داشتن یه مرحله دیگهست
عاشق بودن و دوست داشتن و دوست بودنم همینطور٬ یه مرحله دیگهست.
ولی پرستیدن٬ یه مرحلهی خیلی دیگهایه
از اون مرحلهها که رسیدن بهش خیلی سخته. خیلی باید امتیاز جمع کنی٬ خیلی بازی کنی٬ خیلی ببازی٬ خیلی زخمی بشی٬ خیلی زخمی کنی.
دیدن یه نفر برای دوست داشتنش٬ با دیدنش برای عاشق شدن فرق داره٬ همونطوری که دیدنی که لازمه برای پرستیدنش خیلی با دیدنی که برای عاشق شدنه فرق داده.
دیدن سختیه.
بازیه سختیه٬
خیلیا دووم نمیارن. یه جایی اون وسطا، بازی رو ول میکنن.
درکت نمیکنن.
بازی واسه آدمایی که با هیچی غیر از مرحلهی آخر ارضا نمیشن خیلی سخته.
اون لحظهای که مطمئن میشی٬ به اطمینان میرسی که میتونی بپرستی٬ به دیدن لازم واسه پرستیدن یه نفر رسیدی٬ خیلی لحظهی ترسناکیه. لحظهی پر رنگیه.
و اگه طرفت بازی رو ترک کرده باشه٬ لحظهی خیلی تلخیه.
خیلی
***********
ساعت ۴.۲۳
بهت دروغ گفتم دارم اینجا می نویسم کاغذی در کار نیست
***********
۴.۳۶
متاسفم شبتو خراب کردم
- من چند وقته که شبها نمی خوابم .... ( نمی فرستمش برات نمی دونم چرا )
*******
عجیبه!
فکر می کردم تعریف دوست داشته شدن فرق می کنه
با اینی که من تو زندگیم دارم به هر نحوی لمس می کنم....
عجیب نیست؟
حس لزج و کثیفی به خودم دارم...
با یه ذهن خسته ی کبره بسته چیکار باید کرد؟
*********
تو نبودی
دو زانو در برابرت نشستم
چهره ات را نگاه کردم
با چشمان بسته
تو نبودی،
حرف زدم، حرف زدم، حرف زدم
اما نتوانستم دهن باز کنم
تو نبودی،
با دستهايم تو را لمس کردم
دستهايم به روی صورتم بود.
********
۴.۴۷
میدونم نباید باشم اما منتظرم چیزی بگی
************
۵.۰۵
چراغ راه پله روشن شد صدای پا میاد و بعدش صدای استارت ماشین
رضا تو خواب بیداری میگه* تو نمیخوای بخوابی ؟
ـ نه
*چی می خوای از جون این نت ؟
تو هم که هیچی نمیگی . خوابیدی حتما.....
میرم نماز بخونم
*********
لرزش شاخه های خشک
کنار پنجره ای که باد خاطراتش را به یک باره از اين جا برده است
تو در ارتفاعی از عشق و
من در برهوت احساسات غوطه ورم
تو در اوج می ميری و من از بی کسی
فرياد بی صدای تو را من با گنگ ترين زمزمه در قلبم فرو می نشانم
به چیزی شبیه شک مبتلا می شوم
آی همسايه...! من به همين نگاه های سرد قناعت می کنم!
********
۵.۴۵
آخرش که چی ؟.....
مثل همه روزهای دیگه صبح شد
**********
نظرات ()- حالا واقعا مُردی؟
¤ آره بابا مگه نمی بینی تکون نمی خورم .... اوهوییییییییییی صدامو میشنوی ؟ من مُردم
- یعنی من کشتمت؟
¤ تو که بهم دست هم نزدی . زدی؟
- نه به خدا من فقط بهت گفتم فردا صبح نمیتونم باهات بیام بیرون
¤ .....
ـ اشکالی نداره.
به همه میگیم من خودکشی کردم.
¤ الان خودتي يعني؟
- چه فرقی می کنه ؟ بچسب به زندگیت ...
¤ ....
- دنیا همینه. باید رنگش کنی جای قناری بفروشیش . من فروختم .. با پولش یه ماشین لیزینگ کردم میخوام هر هقته برم خارج شهر با دوستام ..يه چيزي هست که بايد پيدا شه.
راستی تو دوست باحال سراغ نداری؟ حاضرم پولشو هم بدم ها ...
¤ پرو نشو دیگه... .اگه آدم بودی که الان زنده بودی. دوستای من ماله خوده خودمند. برو دیگه . مواظب خودت باش
ـ يه روزي دلت براي خودت تنگ ميشه
خداحافظ
نظرات ()گاهی اوقات
حتی پریزاد ها هم خنجر به دست می آ یند
کابوسهاي شبانه
به واقعیت تبدیل می شوند ...

نظرات ()
و ای کاش
من با یک پریزاد دوست بودم
نظرات ()توی جمع نشستی و میگی و می خندی
.
من اینجا توی اتاق سرم را به بالش فشار میدم
نه به خاطر این که اشکام نریزه ها !!! . نه !
واسه این که به زور می خوام بخوابم
.
راهی سراغ داری سر دردم خوب بشه ؟
نه به خاطر این که تو رفتی و من ایجا تنهام ها !!! نه !
واسه این که این همه فکر تو کله ام رژه نره ؟
.
.
.
پس کی میری خونه؟
نظرات ()







نظرات ()در سرزمینی دور تو را یافتم
موهایت را بافته بودی
صدایت کردم :
تو
مریم نجیب باکره ای
که نام کوچکش عربی است
فارسی خواب می بیند
و کُردی
به همه دژخیمان همه عالم ناسزا می گوید.
گفتی : باید کلاهت را به احترام آفتاب برداری
دور شدی
پشت سرت برف می آمد
برف می آید
نظرات ()




نظرات ()









نظرات ()تغير کرد. همه چيز عوض شد
نظرات ()
نظرات ()آدمها موجودات عجيبی هستند .هم قفس ميسازند هم هواپيما در جوامع بشری هم پليس ها تفنگ دارند هم تروريست ها . آدمها دور همه چيز مرز می کشند که بعد سر مرز ها به جنگ و جدال بپردازند . آدمها موجودات عجيبی هستند .
همه راها به سمت صور بسته شده . هواپيما های اسرائيلی هر ماشينی که تو جاده های به سمت صور ميبينند هدف قرار ميدند . صور به شهر ارواح تبديل شده . مرتب از بيمارستان حمود تماس داريم که به دارو و باند و ... نياز دارند اما شدت بمباران جاده های جنوبی به قدری زياد شده که جرات رفتن از همه صلب شده... تنها راه برای رسوندن دارو و غذا از بی راهه ها است . که انها هم خالی از خطر نيست . حسايست شديد پوستی من نگذاشت که با بچه های :جمعية “ايصال المساعدة الصحية الى الشرق الاوسط” به سمت جنوب برويم وبه سمت بيروت برگشتم و فعلا اينجا ماندگار شدم .
منطقه بيروت جنوبی ديشب بمباران سختی را پشت سر گذاشت . ما در بيمارستان الزهرا در قلب بيروت مستقر شديم. جمعيت زيادی به سمت شمال مهاجرت کردند به خصوص بعد از پخش اعلاميه های اخطار از هواپيماهای اسرائيلی مبنی بر ترک جنوب بيروت وبمباران منطقه. گرچه تعداد زخمی ها کم نیست اما ترس ما از انتشار بيماريهای حصبه و فلج اطفال و وبا بيشتر از کمبود دارو و زخميها است . همه منتظر شروع حمله همه جانبه وعده داده شده اسيرائيل هستند ترسی مرگ آور بر کل شهر حاکم شده .می تونی اضطراب رو تو صورت همه ببينی .
به جز هشام و محمد که با هم اومديم از بچه های آشنای خبر گذاريهای ايران هنوز کسی را پيدا نکردم فقط با ۲تا از بچه های کانال العالم و رانيا خبر نگار روزنامه القنات که به من اجازه ميده هر چند وقت يه بار از تجهيزاتشون برای وصل شدن به نت و تماس با ايران استفاده کنم آشنا شدم . هر چی گشتم از روزنامه جام جم خبرنگاری نديدم . خيلی ها وقتی ميفهمند من از ايران هستم تعجب می کنند . بعد که براشون توضيح می دم که پدر مادرم عرب هستند .و تنها من نيستم گروه ۱۱ نفره ما همگی اينجوری هستيم يکم براشون جا ميوفته .گرچه ميبينم که به خودشون ميگند اينها ديگه چه خرائی هستند .
به هر حال من هنوز نفس می کشم در ضمن ارتباط رومنینگ هم به کل قطع شد. اين هم می تونه يه خبر خوشحال کننده باشه هم يه خبر ناراحت کننده.
نظرات ()شرایط اینجا خوب نیست... زیاد وقت ندارم . با لپتاپ هشام که به من نیم ساعت قرض داده اینها رو میفرستم تا بعد سر فرصت کامل توضیح بدم :
حتی گریه های مامان پشت تلفن هم نتونست منو از تصمیم منصرف کنه . هیچ کس نفهمید که گریه های هنگام رفتن منی که اونقدر واسه رفتن مصمم بودم به چه دلیل بود . دستم بارها رفت که شماره رو بگیره و هر دفعه منصرف می شد . از جلو اون پل عابر سفید رنگ که رد میشدم ناخوداگاه زدم زیر گریه . به بابا گفتم نگه داره می خوام هوا بخورم . پیاده شدم نگاهم به آپارتمانشون بود و باهاش خدافظی کردم . گرچه میدونم که کسی چشم به راه نیست دیگه.....
تمام مدت را از بالای ابرها پرواز ميکرديم. تا رسیدیم دمشق بلافاصله حرکت کردیم برای بیروت. حدود ۴ صبح رسیدیم .هوا گرم و شرجی اما خنکتر از حد انتظار بود. همه برنامه ها از تهران هماهنگ شده بود. ولی باز اذیتمون کردند. بعد از چند ساعت انتظار بالاخره يک اتاق به ما دادند و من دوش گرفتم تو هتل Cedarland درست بغل دانشگاه آمریکائی هاست مستقر شدیم . خیلی از خبر نگارها به خاطر امنیت اینجا تو این هتل اقامت دارند. ۲-۳ تا ایرانی هم دیدم اما به خاطر شرایط روحیم اصلا حوصله حرف زدن باهاشون رو نداشتم .
به طور متوسط هر۲ساعت اینجا بمبارون میشه . صدای آمبولانسها قطع نمیشه . گرچه زمان جنگ ایران و عراق انچنان هم بچه نبودم و با جنگ غریبه نیستم اما چیز زیادی یادم نمیاد... .راستش کمی ترسیدم . اما این راهی که خودم به هزار دلیل انتخاب کردم . سعی میکنم بخوابم اما نمیتونم ۱۰۰۰ تا فکر تو سرم رژه میره . ته دلم واسه برگشتنم هیچ امیدی نیست.
به لباسهای فرم نارنجی رنگ و علامت بزرگ صلیب سرخ وسطش که به جالباسی آویزون کردم خیره شدم . جای هیچ درنگی نیست از فردا صبح ما هم وارد عملیات نجات میشیم .
* نوشته ها زیادند . پاکنویس میکنم بازم میفرستم اگه زنده موندیم
نظرات ()نیمه شب مرداد است
ظاهرا آرامم
اما در سرم هیاهوی بزرگ برپاست
غصه که نمی خوری
دنیا بدون تو هم چیزی کم ندارد
دل تنگم
اما میخواهم دلتنگی هایم را بگذارم جلو در
شاید کسی نداشت و آمد برد
بعد حتما گریه هایش را میکند . شاید هم حرفهایت را نزد .چه بهتر !
بهتر که تو نمیدانی . بی اینها هم شب میلاد میرسد
نخوابی هم گنجشکها صبح بیدار میشوند .
نخوابی هم هیچ کس به عادت هر سال راس نیمه شب میلادت را تبریک نخواهد گفت
زمان منتظز معجزه نخواهد ماند .
بی خیال . اشکهایت را پاک کن .
به قلب کوچکی فکر کن که امشب برای تو تپید
به پرنده ای فکر کن که فرا تر از توانش سختی می کشد و نوازش تو آرامش کرد
نظرات ()